پنج تابلو از گوستاو کليمت در لس آنجلس به نمايش گذاشته می شود

 
نقاشی از گوستاو کليمت
پرتره آدل بلوخ باوئر که در سال 1907 توسط گوستاو کليمت ترسيم شده است
پنج تابلوی نقاشی اثر گوستاو کليمت، نقاش اتريشی (1918-1862) از روز سه شنبه، 4 آوريل در لس آنجلس به نمايش گذاشته می شود.

اين نمايشگاه در پی هفت سال دعوای حقوقی برای بدست آوردن حق مالکيت اين تابلوها که در جريان جنگ جهانی دوم توسط نازيها از يک خانواده يهودی - اتريشی به سرقت رفته بود، برگزار می شود.

ماريا آلتمن، از خويشاوندان نزديک آدل و فرديناند بلوخ باوئر از يهوديان ثروتمند اتريشی که اين تابلوها را پيش از مرگ کليمت در سال 1918 از او خريده بودند، مالک فعلی اين آثار است.

تابلويی طلاکوب از چهره آدل بلوخ باوئر که يکی از مشهورترين تابلوهای کليمت محسوب می شود نيز در ميان اين آثار است.

ارزش تقريبی اين پنج تابلو در مجموع حدود 120ميليون دلار تخمين زده شده است. نازيها کمی پس از به قدرت رسيدن در اتريش اين تابلوها را از خانواده خانم آلتمن تصرف کردند.

خانم آلتمن، 89 ساله، که اکنون در آمريکا زندگی می کند و وارث اصلی خانواده فرديناند است توانست اين تابلوها را که از زمان تصرفشان در موزه وين نگهداری می شده، باز پس گيرد.

سرقت آثار هنری ارزشمند توسط نازيها در طول سالهای جنگ جهانی دوم بارها در اروپا تکرار شد.

آثار هنری اروپايی - کوچک و بزرگ - توسط نيروهای آلمان نازی از صاحبان اصلی آنها به زور گرفته می شد.

در ميان اين آثار تعدادی از تابلوهای مشهور نقاشانی چون پيکاسو، ماتيس، شاگال و کليمت وجود داشت که عمدتا از سوی نازيها به داشتن "انحطاط فکری" متهم بودند.

 

  اوضاع هنر مند

يادداشتى بر سالى
چه حاجت به تماشا
 
184353.jpg
همه به هول و ولا افتاده اند انگار كك بر تن همه انداخته باشند، مدام ناله مى كنند و بى هيچ مستندى درباره آينده هنر خيالات هراسناك مى بافند؛ از همه آنها كه دلهره دارند و مشوشند مى پرسم چرا مى ترسند؟ و اصلاً براى چه مى ترسند؟ هنر اصيل در كنج دو متر در دو متر هم آفريده مى شود، نيازى به تائيد شدن و خريده شدن هم ندارد، مگر امپرسيونيست ها بابت يك عمر عرق ريختن چيزى عايدشان شد؟!
آيا اوضاع اقتصادى هنرمند امروز از روزگار مديليانى يا اگون شيله خراب تر است؟ پس ترسيدن دليلى ندارد؟ مشكل هنر ما اين است كه اكثراً آدم هاى فرهنگى ما «هنرورزند» يعنى به طرفه العينى تغيير سليقه و آداب مى دهند، يعنى هنر برايشان آرمان و عقيده نيست شغل است، مانند خياطى يا آهنگرى، بنابراين تغيير سياست ها برايشان يعنى تغيير بازار خريد و فروش و بعد معلوم است كه عده اى در چنين اوضاعى از مصلحت به خطر افتاده مى نالند! اما هنرمند به آينده تاريخى مى انديشد. به اذهان عمومى و تغيير آن فكر مى كند و به تعالى بشر. برايش فرقى نمى كند كه هنرش را بخواهند يا نه، او تنها مسير پر فراز و نشيب خودش را طى مى كند و باور دارد به الخير فى ماوقع. نه فكر كردن به سختى هاى هنر و فرداهاى آن وظيفه هنرمند است و نه اينكه اصلاً اين فكر كردن ها سرانجامى خواهد داشت، تنها به تجربه مى دانيم اين سختى ها محسنات خودش را هم دارد اول اينكه به سبب كم بودن درآمد و تنگدستى هنرمند و نرسيدن دخل به خرج، آنهايى كه فرهنگ را تفرج مى پنداشتند (و البته در كنارش دكان دونبشى هم زده بودند) مجبور به ترك ديار
شبه هنرمندانه شان مى شوند.
دو سال قبل از اينكه در اين مملكت واقع نمايى و رئاليسم بازى مد شود از خطر هنر بروشور زده و اينترنت محور حرف زدم و هشدار دادم كه هنرمندان ما به سبب مد شدن هنر واقع گرايانه يك شبه انتزاع را ول خواهند كرد و به كپى كردن از عكس روى مى آورند و امروز آن پيش بينى به واقعيت پيوسته است. كافى است به برنامه نمايشگاه ها و بروشورهاى سال آينده نگاهى كنيد تا ببينيد كه گالرى ها پر شده اند از نقاشى هايى كه مسابقه واقع نمايى مى دهند و اگر از نقاش اش بپرسى چرا سال پيش اين قدر انتزاعى! و امسال اين گونه! تنها نيشخند عاقل اندر سفيه تحويلت مى دهد و اصحابشان پشت سرت لاطائلات مى گويند. كپى هاى نعل به نعل اين عده از رفقا نه تنها بداعتى در خود مستتر ندارد كه اتفاقاً هيچ فاصله كوتاهى ميان آنها و نقاش به اصطلاح «خيابان منوچهرى» نيست. تنها با اين تفاوت كه در تلقى روشنفكرى نقاشى خيابان منوچهرى تو سرى خور و املى است ولى اين نقاشى ها معلوم نيست به چه دليل آوانگارد و پيشرو هستند!!
اولاً نقاشى رئاليستى، اكسپررئاليستى، نورئاليستى، فتورئاليستى و يا هر اسم و صفتى كه مى خواهيد روى آن بگذاريد يك اجبار تكنيكى نيست، اين شيوه ابزارى بيانى است براى آگرانديسمان كردن موضوعات و سوژه هايى به شدت معناگرا؛ بنابراين وقتى هنرمند غربى در دهه هشتاد يا نود ميلادى به سراغ آن مى رود به سرعت به دنبال القاى معانى روايى در نقاشى است، در حالى كه در ايران اين جور نقاشان ناتوراليسم را با رئاليسم اشتباه مى گيرند و نمى توانند ميان تفاسير دراماتيك در رئاليسم و فرم گرايى ناتوراليسم تفاوت قائل شوند و بالطبع در اين عرصه شكست خورده پيش از آغاز هستند. دوم اينكه آن عده از دوستانى كه رئاليسم طرف توجه آنها است، بايد به يك مشكل بزرگ تاريخى نائل شوند، شيوه مورد نظر آنها (رئاليسم) در مدت كوتاهى به بن بست هاى نقاشى سوسياليستى مى رسد. البته مى دانيم كه هر موضوعى غير از بيان پلاستيك خيلى زود به سرانجام منتهى مى شود و نمى تواند خود را از چنگال دراماتيسم وسوسه گر سوسياليستى نجات بدهد و متاسفانه اين راه كوتاه تمام آرمان نقاشانه آنها را بر باد خواهد داد، همچنان كه مى دانيم اين آسيب حتى در دوران آلمان هيتلرى و آرمان رئاليسم نازيسم هنر آلمان را به بن بست كشيد. همه مى دانند وظيفه نقاش توصيف عاطفى خودش است، حتى اگر مد روز ما را به سمت هنر عين به عين ببرد! به باور من حتى اگر اين دوستان برانگيختگى هاى خودشان را توصيف كنند هنوز هم جاى اميدوارى به اين ژانر از هنر هست! مى دانيم نقاشان جوانى مثل مرشدلو، فرشيد شيوا و غفارى و... پيش از اين مد زدگى ها هم سليقه شان همين بود و حتى اگر فردا هنرشان از مد بيفتد باز هم همين كار را بلدند و ادامه مى دهند. همچنان كه واحد خاكدان در تمام عمر نقاشانه اش كار خودش را كرد و هيچ وقت فكر نكرده است كه باب ميل جماعت منور الفكر هست يا نه! اين را فراموش نكنيم مد هاى هنر يك دهه بيشتر دوام نمى آورند، آنچه مهم به نظر مى رسد اين است كه هنرمند در لحظه آفرينش به صلاحديد و ميل باطنى اش پاسخ دهد چه فرقى مى كند با يك تاش قلم و رنگ مالى چه با پرداز يك چهره. اگر كار آدميزاد همانند روتكو، گوركى و ماتيو دلى و از جوشش درونى باشد هيچ وقت از مد نمى افتد و اگر مانند پولاك و سولاژ نتيجه فرمايش فلان سازمان و اين خريدار و آن خريدار، آن وقت (بعد از دو دهه) آدم ها حوصله ديدن آدم را از دست نمى دهند و حتى فيلم هاى هاليوودى هم نقاشى را زنده نمى كنند! شايد بهتر بود در دانشكده ها به جاى آموزش نام ها و عنوان ها و ترويج اعتبار و جوايز و مسابقه ها سرنوشت هنرمندان را آموزش مى دادند، آن وقت هنرجو ها مى فهميدند كه هنرمند دلشوره نام دارى و نام آورى ندارد. از شما مى پرسم پس چه فرقى ميان هنرپيشه سينما و نقاش هست؟ آيا ميان اعتبار يك شاعر و شهرت يك فوتباليست تفاوتى نيست؟
متاسفانه تاريخ بيست سال اخير فرهنگ نمى تواند تفاوت ميان اعتبار يك نقاش معاصر آلمان با شهرت مهاجم بايرن مونيخ را توضيح بدهد آن وقت انحطاط هنر را به گردن اين و آن و اين مكتب و آن نگاه مى اندازند، مثلاً با يك نگاه از خوددرآوردى پايان مدرنيسم را اعلام مى كنند و دنبال چراهاى آن مى گردند؛ نمى دانم كجاى مدرنيسم بن بست است؟ مگر مدرنيسم يك مكتب است كه به بن بست برسد، چگونه مى شود گفت كه يك سليقه پايان مى يابد! آن چيزى كه مخالفان نادان مدرنيسم نام بورژوازى مآبى به آن داده اند در واقع تشخصى است كه هنرمند مدرن با چنگ و دندان از جامعه دموكراتيك اخاذى كرده است. جامعه اى كه به سوى مدرنيست پيش مى رود مجبور به پذيرش مدرنيسم است و در قبال آن بايد تاوان سنت هاى فرهنگى مدرنيسم را نيز بپردازد،  به همين دليل مدرنيسم يعنى پيوند ناگسستنى با توسعه و رشد و شكوفايى، در اين انديشه فرقى نمى كند ناتوراليست باشى يا مينى ماليست تنها انگيزه نوجو و نوبودگى (modernity) ملاك وحدت است و همين علت آن را از تمام سلايق پيش از خودش جدا مى كند،  به همين سبب مدرنيسم يك مكتب هنرى نيست! در كالبدش آنارشيست ها، روسوى ناايوو، پيكاسوى بورژوا و تا بالتوس رئاليست پيدا مى شود و جملگى نوجويى را پيگيرى مى كنند. مثل اينكه خيلى از موضوع اصلى اين نوشته (سال گذشته) دور شدم،  حرف، حرف مى آورد و آدم را به كجا كه نمى برد!
سالى كه گذشت سال مهمى براى فرهنگ ايرانى و به طور اخص هنرهاى تجسمى بود. تغيير مديريت فرهنگى كشور و بالطبع تغيير متوليان تجسمى نتايج سريع الوقوعى را موجب شد كه در همين چند ماه كوتاه امواج آن به تنه تجسمى خورده است و بالاجبار حساب كار دست خيلى ها آمده، سميع آذر به عنوان يك مدير فرهنگى توانسته بود جريانات متفاوت و گاه متناقضى را گردهم جمع كند و در كسوت يك مدير سياسى فرصت هرگونه اپوزيسيون شدن را از جماعت هنر مى گرفت، در سال هاى مديريت او كثيرى از خوان نعمت و توشه سفر و مواجب و نمايشگاه و داورى و جايزه اش بهره اى بردند و لام تا كام زبان به شكايت و نقد و مشاورت بازنكردند.
184350.jpg
اما ميل آقاى دكتر به هنرهاى جديده و شوهاى موزه اى باعث شده بود تا (در دوران مديريت او) هنرهاى استتيك دوبعدى و حتى مجسمه شأن و منزلتى كمتر نسبت به هنرهاى جديده پيدا كنند و شامورتى هاى ويدئويى و درخت آويزانى، نئون بازى و حوض حلبى سازى و عكس رنگ كردن هنر باب روز بود و مد؛ مابقى كه نمى خواستند با كاروان سميع آذر راهى شوند امل و متحجر و واپسگرا به حساب مى آمدند و ناقلان اقاويل مذموم تعبير مى شدند.
اما امروز سميع آذر نيست، همچنان كه فردا هم ديگرى مى رود و بعدى هم خواهد رفت! تنها هنرمند و هنر است كه مى ماند و ديديم كه چگونه آن همه عشوه گرى هاى ويدئويى و چيدمان هاى كپى و فمينيست بازى هاى چندرسانه اى با رفتن يك مدير از شهر ما هجرت كرد، بنابراين مديرها مى آيند و مى روند آنچه خواهد ماند هنرهاى واقعى است، اما حميدى و سپهرى و سعيدى يكتايى ماندند! حرف من اين نيست يا نبود كه هنرهاى جديده بى معنا و از درون تهى اند، حرف اين بود كه نمى شود هر سوغات از راه رسيده اى را خودى كرد.  مگر مدرنيسم با همه گله گشادى اش خودى شد؟ و آنچه امروز فرهنگ ماست چقدر خودى شده ماست،  آنچه داريم هم نمونه اش را در چند كتاب و بروشور مى بينيد و از جعل بودنش دلگير نمى شوى؟ و با اين حال همين ملغمه خودى شده چقدر ما را پيش مى برد؟
سرتان را درد نياورم حالا ديگر هنرمند مانده است و هنر، بايد از اين سال هاى پرالتهاب بگذرد، بايد بتواند به سئوالات بنيادى ترى پاسخ دهد، سعى نكند تا صورت مسئله را با مثنوى بازى و رجوع به كتب قديمه پاك كند! هنر ايرانى مثل زبان ايرانى يك دكلماسيون مستقل مى خواهد، اين استقلال هم بازى بازى هاى سقاخانه اى نيست، به اين معنا كه فرم گرايى و تركيب بندى نمى تواند پاسخ آدميزاد ايرانى باشد، بايد بشود با نقاشى ايرانى ارتباط برقرار كرد، كارى كه مدرنيسم نيم بند هفتاد ساله ما نكرده است! مردم هم همين جماعت گالرى روهاى انتلكتوئل و چهار تا كلكسيونر و بيست تا پولدار شهر نيستند، با اين جمله كه هنر هيچگاه همراه عوام الناس نبوده سعى نكنيم نواقص زبان هنرى مان را لاپوشانى كنيم.
هنرهاى تجسمى معاصر مثل سينماى ما مثل ادبيات معاصرمان بيشتر از كار كردن، گپ زده، مصاحبه كرده و قربان صدقه خودش رفته است، چاره اى نداريم بايد هزاران هزار كار آفريد، بايد بوم ها و سنگ ها و فلزات رنگ هاى فراوانى را خراب كرد، بايد عرق ريخت، آنقدر كار كرد كه زمانه خودش سر تعظيم فرود آورد. بايد به تاريخ هنر فكر نكرد، باور كنيم اين تاريخ هنر غرب است و به همين دليل آن را استعمارى تلقى كنيم؛ از شما سئوال مى كنم چرا يك جهان سومى درون تاريخ هنر آنها نيست؟ اگر هم هست دارد در قلب جهان اول كار مى كند و اين يعنى اينكه خصلت هاى يك وابسته و يك جهان سومى استحاله شده را دارد!
بنابراين جاى يك بيگانه درون تاريخ هنر غربى ها نيست و ما بيگانه ايم. پس منتظر تائيد و تكريم آنها نباشيم و چشممان به حراج ساتبى و كريستى نباشد آنجا بازار مكاره است، از آنجا نمى شود به تاريخ هنر غرب صعود كرد، اما سال گذشته با تمام فرودهايش سالى واقعى بود، اين را همه مى دانند ديگر نمى شود نمايشگاه غيرحرفه اى و به غلط مصطلح «دلى» برگزار كرد، آثار ما مجبورند براى ادامه حيات دل و دين بيننده هاشان را ببرند.
اما بايد مواظب بود تا در چاه تزئين نيفتيم، دل و دين بردن معنى وسمه كردن نقاشى يا مجسمه نيست، در جوهره هنر چيزى هست از جنس ميل و اشتياق، بايد اين حواس را در هنر زنده كرد و اين كارى است شدنى.
همين شورانگيزى مستند در هنر است كه موجب مى شود از دانشكده ها هنرمند بيرون نيايد، نمى شود با آكادمى شورمندى آفريد! اين خنسى در آموزش هنر نيست بلكه مسئله چيز ديگرى است و به غلط خيلى ها را به فكر وامى دارد كه نكند تقصير از سيستم آموزشى است و اگر تغييرش دهيم اوضاع بر وفق مراد مى شود؟ در حاليكه اگر واقع بينانه بنگريم خواهيم ديد كه هيچ هنرمندى در تاريخ به واسطه هيچ مدرسه اى هنرمند نشده، بنابراين حواسمان را جمع كنيم تا به سئوالات غلط پاسخ هايى غلط ترى ندهيم. سيستم آموزشى علت فقدان هنرمند در جامعه نيست، فقدان اخلاق هنرمندانه و منش انسانى خيلى بيشتر از نبود كلاس و درس و معلم هنر به فرهنگ ما آسيب مى رساند، معلم هنر واسطه اخلاق هنرمندانه و خلاقانه است، اما خلاقيت جوششى است كه به ممارست ربطى ندارد به دانشكده مربوط نمى شود، در برهه اى از تاريخ به سبب مساعدت زمان و مكان مى جوشد و جامعه اش را سيراب مى كند، قنات هنر ما لايروبى مى خواهد تا از يك جايى در دوردست آب بيرون بزند، اين هرزآبى كه از سر جوى جارى است را چشمه زمزم ندانيم، قنات فرهنگى ما دارد خشك مى شود.
به جاى نزاع و متهم كردن نقد به پرخاشگرى و خودخواهى و جاه طلبى يك بار قامت هنرى مان را واقعى بنگريد، اين تن بى جان را رستم دستان نشان دادن گناه كبيره است. انتظار گناه كبيره از منتقد جنايت كبيره است.
سالى كه گذشت را با تمام واقعيت هاى موجودش و با تمام آثار خوب و بدش بخش كوچك از يك جريان معاصر بدانيم و نقد را به سبب هتاكى و صراحت حرمت شكنى اش پاس بداريم، نقد كار دشوار و فعل شجاعانه اى است، از نقد نترسيم، از دلگير شدن نهراسيم، آينده خيلى از زبان نقد برنده تر است. خدا كند كه حافظه ام يارى دهد،  اگر درست يادم باشد بابا افضل مرقى فرموده: آن كس كه سرت بريد غمخوار تو اوست/ آن كو كلهت نهاد طرار تو اوست.
هنر
نقاشى به مثابه شناخت

 
به قيافه مان نگاه مى كنيم. هر روز بارها و بارها در مقابل آينه قرار مى گيريم. در مقابل خودمان در حقيقت. در خيابان هم كه هستيم، خارج از خانه، در مقابل ويترين مغازه ها مى ايستيم و به بهانه نگاه كردن به اجناس لوكس و پرزرق و برق باز خودمان را ديد مى زنيم. ورانداز مى كنيم خودمان را. از آراستگى مان خبر مى گيريم احتمالاً دستى هم به موهايمان مى كشيم. حتى وقتى كه حالمان زياد خوب نيست و با خودمان قرار گذاشتيم كه به هيچ كس و هيچ كجا نگاه نكنيم هم طاقت نمى آوريم، با رد شدن از مقابل شيشه هاى دودى بانكى باز نيم نگاهى به خودمان مى اندازيم. در همين نيم نگاه هم هست كه طرز بودن مان را بررسى مى كنيم. ما هيچ وقت نمى توانيم در لحظه و در حين حركت نيم رخ كامل خود را ببينيم. آنچه مستلزم ديده شدن است «رويارو» قرار گرفتن است. ما هنوز به درستى نمى دانيم كه چه تعداد از آثارى كه در تاريخ نقاشى شده مربوط به چهره (پرتره) و چه قدر پيكرنما (فيگوراتيو) است. به نظر مى رسد آنجا كه چيزى مثل رويدادى تاريخى يا مراسمى آيينى در ميان بوده فيگوراتيو است ولى همين كه پاى كسى به ميان آمده _ البته تا قبل از مدرنيسم _ چهره حرف اول را زده است. درباره ما آدم ها بيشتر اين چهره ها هستند كه به ياد آورده مى شوند.
چهره نگارى و بازنمايى تصويرى از رخساره اشخاص احتمالاً به مصر باستان مربوط مى شود اما فرديت اشخاص در تك چهره هاى رومى بارزتر است. در ايران با توجه به سابقه تاريخى سكه ها و سفالينه ها _ اغلب يافته هاى باستان شناسى از مواد فاسد شدنى ساخته شده و در طول زمان طولانى تحت تاثير عوامل فرساينده تغيير شكل يافته و معيوب گشته اند _ شايد بتوان گفت كه اولين تصاوير تك پيكره و تك چهره در تصاوير روى سكه ها و مجسمه هاى سفالى و ظروف دوره هاى مختلف خصوصاً دوره ساسانيان به چشم مى خورد. با گرويدن ايرانيان به اسلام اين تصاوير تا اواخر حكومت تيموريان از هنر ايرانى رخت برمى بندد و از اين به بعد است كه دوباره پيكره و تك چهره نگارى در نقاشى رخ مى نمايد. كم كم با آشنا شدن ايرانيان با جهان بينى غربى و تقليد دربار از سلاطين آنها و همچنين خودنمايى و خودبينى اشراف و شاهزادگان و عدم حمايت از هنرمندان در واقع ناخواسته اين هنر به دامان جامعه و مردمى شدن آن سوق داده مى شود. همچنين سست شدن پيوند نقاشى و ادبيات و خروج از محدوده كتاب نگارى به نقاش اين امكان را مى دهد كه وقايع روزمره و ديدنى هاى پيرامونش را به صورت تك نگاره طراحى و ثبت كند. نقاشى ايرانى از دوره صفويه تا اوايل قاجار در حال گذار از موضوعات ادبى _ با توجه به سستى و رخوت ادبيات در اين دوران _ به سمت اجتماع و سپس مذهب است. در اين ميان آشنايى بيشتر نقاشان ايران با نمونه هاى غربى كه عمدتاً هم چهره نگارى هستند بيشتر بر اثر ارتباط سياسى و نظامى ايران و رفت و آمدهاى مكرر اروپائيان به دربار صفوى ايجاد مى گردد.
تك چهره نگارى در ايران مصادف است با ظهور تفكر فردى در نقاشى. قائل شدن فرديت مستقل براى تك تك افراد درون اثر رفته رفته نقاشى را به شبيه سازى اشخاص مى كشاند؛ شبيه سازى اى كه در نقاشى ايرانى با ورود آثار اروپايى و قصد تقليد از آنان و همچنين رواج عكاسى در اواسط سده نوزدهم شكل مى گيرد، در اين حين نقاشان ايرانى طى پنج نسل از محمد زمان تا مزين الدوله تلاش مى كنند تا بر اصول زيبايى شناسى اروپايى تسلط يابند و اين امر با ظهور آخرين هنرمند رسمى دربار قاجار يعنى محمد غفارى ملقب به كمال الملك به طور كامل ممكن مى شود. (كمال الملك آغازگر خودنگارى (سلف پرتره) در نقاشى معاصر ايران است.) كمال الملك در سال هايى كه در اروپا اقامت داشت و به مطالعه آثار نقاشان مى پرداخت بيش از همه شيفته رامبراند شد و اين شيفتگى را به صورت هايى مختلف در آثار و گفته هايش بروز داد و جالب اينكه بعد از وى نيز شاگردانش عشق به آثار رامبراند را از استاد خويش به ارث بردند. از جمله شاگردان كمال الملك كه در شيوع تك چهره نگارى سهم بسزايى داشتند على اكبر نجم آبادى، على اكبر ياسمى، على محمد حيدريان، يحيى دولتشاهى، محسن سهيلى و... بودند در دوره هاى بعد كه تاثير سبك هاى مدرنى چون امپرسيونيسم، كوبيسم و اكسپرسيونيسم را شاهد هستيم كسانى همچون محمود جوادى پور، حسين كاظمى و مهدى ويشكايى ظهور مى يابند. وقتى كه از چهره نگارى به صورت واقعى _ و نه مثالى _ سخن به ميان مى آيد ناگزير مى شويم به تمدن غربى رجوع كنيم. آنجايى كه خدا نيز در كالبد انسانى مسيح متجسم مى شود و شمايلش زينت بخش خانه ها و كليساها است. (رنسانس آغاز خودنگارى در تاريخ نقاشى است.)
در غرب نيز اگر نه همه نقاشان اما بيشتر آنان در طول حيات هنرى خود چهره هايى كشيده اند، از جمله چهره خودشان را،  داوينچى، رامبراند، ون گوگ و... در اين ميان اما دوره مدرن در نقاشى _ حدوداً قرن بيستم - نقش بسزايى در شكل گيرى قضاوت كنونى ما درباره پرتره دارد، آن هم از آن رو كه هنرمند مدرن توجه ما را از امر پذيرفته شده (مد) به سمت امر غيرقابل توجه (معمولى) و گاه حتى غيرقابل پذيرش (زشت) سوق داده است. نقاش مدرن بيش از آنكه به ما بياموزد آنچه زيبا جلوه مى كند نه محصول غريزه كه دستاورد تلاشى پرهيزكارانه است سعى در القاى اين نكته دارد كه: زيبايى در درجه اول مستلزم «بودن» است.
در جهان مدرن بيگانه با عوالم هنرمند، جهان واقعيت هاى جنجال برانگيز كه با معيارهاى اغواكننده اش قد علم كرده و مى رود براى برقرارى نوع تازه اى از ديدن (يا همان نديدن) مايه تعجب نيست اگر كسانى همچون سزان، پيكاسو و... بيشتر توان هنرى خود را صرف كشيدن چهره ها و اشياى بى جان كرده باشند (چهره به مثابه شىء بى جان). «چيز»هايى كه زيبايى اش در نظر نقاش گاه از يك فرد انسانى هم فراتر مى رود. (اين رويه همچنان ادامه مى يابد، بعد آدمى به پيرامون خويش نگاه كه مى كند درمى يابد كه چيزهايى ديگر نيز براى رقابت بر سر از بيگانگى به درآمدن خودنمايى مى كنند.) با اين همه چهره ها هنوز گواه عظمت و پيچيدگى جهان اند. اگرچه نوع انسان در ظواهر و خلقياتش ديگر به راحتى قابل تفكيك و شناسايى نيست، اما هنوز هر كسى لااقل به قدر منحصر بودن در قيافه اش براى خود فرديتى دارد كه او را در ميان خيل ديگران شاخص مى كند. هنوز هم شناخته مى شويم ما.
منابع:
- روئين پاكباز، دايره المعارف هنر
- روئين پاكباز، نقاشى ايرانى از ديرباز تا امروز
- شيلا، ر، كن باى، دوازده رخ، ترجمه و تدوين دكتر يعقوب آژند
بر گرفته از روزنامه شرق

نشانه‌شناسی

 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

دانش نشانه شناسی (در انگلیسی semiology، همچنین Semioticsو یا Semeiotics از ریشهٔ یونانی σημείον (سِمِئیون) به معنی نشانه) با سخنرانی‌های زبانشناس سوئیسی فردینان دو سوسور (۱۹۱۳-۱۸۵۷)در دانشگاه شهر ژنو آغاز گشت. تنها پس از مرگ او بود که به کوشش همکارانش اندیشه‌های او در کتابی با نام "درس زبانشناسی عمومی" (۱) درسال ۱۹۱۶ به چاپ رسید. او با رد انگاره ی سنتی که رابطهٔ میان واژه و شئ را یک رابطه حقیقی می‌‌دانست (به رساله کراتیلوس افلاطون رجوع کنید) برای نخستین بار به دلخواه بودن آن اشاره کرد. او هر پیوند ذاتی میان واژه و شئ و همچنین واژه و مفهوم را نادرست خواند و این پیوند را زادهٔ یک همگرایی و همرایی اجتماعی دانست. او جستار خود را اینگونه می‌‌آغازد: در همهٔ دانش‌ها شئ مقدم‌ترین بخش یک پژوهش است در حالیکه در زبانشناسی هنگامی که به سراغ واژه می‌‌رویم متوجه می‌‌شویم که برای بررسی آن واژه نخست نیاز به شناختن دیدگاهمان داریم آیا ما واژه را از دید معنایی بررسی می‌کنیم یا ریشه یابی یا تاریخی یا جزاینها. پس استواری‌ای که دانش باید به دنبال بیاورد در گام نخست به خطر می‌‌افتد. پس سوسور به دنبال ساختاری استوار به ساختار زبان می‌‌رسد آنچه بنیاد نشانه‌شناسی را خواهد ساخت.

پیشینه

برای نخستین بار یک فیلسوف انگلیسی به نام جان لاک (۱۷۰۴-۱۶۳۲) اصطلاح (نشانه‌شناخت) (۲) را در سال ۱۶۹۰ در نوشتار خود با نام "رساله‌ای در زمینه قدرت درک انسان" (۳) به کار برد. در دیدگاه لاک دانایی به سه دسته زیر تقسیم می‌شود:

  • فیزیک: "دانش شئ ها, آنگونه که هستند, با ساختار و ویژگیها و کارکرد آنها..."
  • ورزیدن: " توانایی بکارگیری درست نیروها و کارآمدی‌های خود..."
  • نشانه‌شناخت: "انگارهٔ نشانه ها; که بیشتر واژه‌ها هستند, و نام درخور آن منطق است: روندی که در آن طبیعت نشانه‌ها یی که مغز آدمی در جریان فهم چیزها یا رسانیدن آگاهی به دیگران به کار می‌‌برد, سنجیده می‌شود."

چارلز سندرز پرس (۱۸۳۹–۱۹۱۴), پدر فلسفهٔ عملی و منطق دان برجسته امریکایی, که از اندیشه‌های جان لاک بسیار اثر پذیرفته است, نشانه‌شناسی را شاخه‌ای از منطق می‌‌داند که در آن دانش نشانه‌ها بررسی می‌شود. از دید او نشانه‌شناسی روندی است که در آن ارتباطی بوسیلهٔ نشانه‌ها بر قرار می‌شود. او نشانه را هر چیزی می‌‌داند که برای کسی (گزارشگر) به گونه‌ای (در زمینه ای) چیز دیگری (موضوع) را به یاد آورد. به بیان ساده پرس پیوند میان ذهن آدمی و جهان خارج, یا فرایند دانستن را از سه راه می‌‌داند, یکم شمایلی, دوم نمایهای, و سوم نمادین.

فردیناند سوسور (۱۹۱۳-۱۸۵۷) پدر زبان‌شناسی نوین, همزمان با پرس در امریکا, روش نشانه‌شناسی خود را در کشور سوئیس مطرح می‌کند. او اندیشه‌ای را پایه نهاد که در آن نشانه از دوگانهٔ نشانگر و نشانداده ساخته می‌شود.(دوگانه‌ای که در آینده مورد نقد پساساختارگرایان و ساختارشکنانی چون دریدا قرار گرفت.)

چارلز و. موریس (۱۹۰۱–۱۹۷۹) بازشناختی از "شالوده‌های انگارهٔ نشانه ها" (۱۹۳۸) بدست آورد. او نشانه‌شناسی را به سه جنبهٔ نحوی, معنایی و عملی بخش می‌کند.

اومبرتو اکو (-۱۹۳۲) اندیشمند ایتالیایی که با کتاب "انگارهٔ نشانه شناسی" خوانندگان بسیاری را با این دانش آشنا ساخت. او به روش پرس گرایش داشت. یکی از نوشته هایش به نام "نام رز" کنایه گونه‌ای پرمعنی در بارهٔ نشانه‌شناسی است.

آلگرداس گریماس (۱۹۱۷-۱۹۹۲) روشی ساختارمند از نشانه‌شناسی را گسترش داد به نام نشانه‌شناسی زایا(مولد).او کوشید تا تمرکز را از نشانه به معنا بگرداند.

جی فارستر بر روی روشی کار می‌‌کرد که, برای بررسی سامانه‌های پیچیده‌ای که در ریشه یابی ناهنجاری‌های ذهنی فرد که او را در برقراری ارتباط در گروه با سختی روبرو می‌‌کرد, کاربرد داشت. برای نمونه او در نوشتهٔ خود به نام "رفتار ضد-شهودی نظام‌های اجتماعی" (۴) اشتباه‌هایی که در برقراری ارتباط در دسته‌های انسانی پدید می‌‌آیند را گزارش می‌‌دهد.

توماس آ. سبیوک (-۱۹۲۰) نشانه‌شناس پرکار و برجستهٔ امریکایی است. او قلمرو نشانه‌شناسی را به نشانه‌ها و سامانه‌های نابشری نیز گستراند. برخی مطلب‌ها را پایه نهاد که امروزه به نام "فلسفه ذهن" شناخته می‌شوند و اصطلاح نشانه‌شناسی جانوری را آفرید. نشانه‌شناسی جانوری به بررسی ارتباطات و علائم ارتباطی میان جانوران می‌پردازد.

از دانشهایی که با نشانه‌شناسی در ارتباط هستند زبانشناسی, فلسفه, جامعه شناسی, روانشناسی و زیبایی‌شناسی را می‌توان نام برد.

پانویس

  • ۱. Course in General Linguistics
  • ۲. semeiotike
  • ۳. An Essay Concerning Human Understanding
  • ۴. Counterintuitive Behavior of Social Systems
  • ۵. zoosemiotics

مرورى بر تبارشناسى اخلاق

 
اخلاق نيچه اى و فرهنگ ايرانى
 
 
درباره نيچه
نيچه فيلسوف عجيب و غريبى است و معرفى او در ايران نيز به همان اندازه عجيب و غريب است. متفكران بزرگ انديشه هاى به ظاهر ضد و نقيض دارند و نيچه بى شك اگر بزرگترين متفكر قرن نوزدهم نباشد يكى از بزرگترين ها است. انديشه هاى او نيز به دليل همين بزرگى بسيار ضد و نقيض است. تا جايى كه برخى ايرانى ها اين فيلسوف آلمانى را كافردل مومن دماغ ناميده اند و بيش از آنكه فيلسوفش بدانند او را انديشمندى مجنون مى شناسند. اما به راستى نيچه كيست؟

حسن فشاركى تاكنون چندين ترجمه مهم به جامعه كتاب خوان ايران عرضه كرده است. ترجمه سه كتاب آمارتياسن (برنده جايزه نوبل اقتصاد، ۱۹۹۸) با عناوين «اخلاق و اقتصاد» و «آزادى و برابرى» (نشر شيرازه)، «توسعه و آزادى» (انتشارات وزارت امور خارجه)، ترجمه كتاب مهم «درباره دموكراسى» نوشته رابرت دال (نشر شيرازه) و ترجمه «انقلاب و ضدانقلاب» نوشته پيتر كالورت (انتشارات وزارت امور خارجه) و ترجمه چندين مدخل از دايره المعارف دموكراسى. از او خواستيم تا به انتخاب خود يادداشتى درباره يكى از كتاب هاى فلسفى مهم كه در سال هاى اخير به چاپ رسيده بنويسد.
•••
كتاب «تبارشناسى اخلاق» نيچه، كه با ترجمه درخشان داريوش آشورى در اختيار فارسى  زبانان نيز قرار گرفته منسجم ترين كتاب فلسفى اين فيلسوف بلندآوازه اروپا است كه در اواخر دوران هشيارى او به رشته تحرير كشيده شد. هدف نيچه در اين كتاب آن است كه نشان دهد اخلاق نيز، مانند هر پديده اجتماعى ديگرى، امرى تاريخى است؛ يعنى هر مكتب اخلاقى از دل جماعت هاى انسانى سر برمى كند و با تحول روابط اجتماعى آنها متحول مى شود و سرانجام نيز حتى زمانى مرگ آن فرا مى رسد؛ و به زعم نيچه اكنون مرگ اخلاق سنتى در جامعه مدرن كنونى فرارسيده است. معناى «خدا مرده است» نيز دقيقا همين است. زمانى كه زرتشت از كوه خود فرود مى آيد، پيرمردى را مى بيند كه از فرط علاقه به مردم از آنها گريخته و به جنگل پناه برده و اكنون تنها خدا را دوست مى دارد. در كلبه قدس خويش در جنگل سرود مى خواند، مى خندد و مى گويد و بدين سان خدا را نيايش مى كند. زرتشت با خود چنين مى گويد: «چه بسا اين قديس پير در جنگل اش هنوز چيزى از آن نشنيده باشد كه خدا مرده است!» (چنين گفت زرتشت، ص۲۱) اما نيچه برخلاف داستايفسكى معتقد نيست كه با مرگ خدا همه كارى مى توان كرد و ديگر هيچ مانعى و رادعى بر سر راه انسان نيست، چون او خدا را نيز اختراع انسان مى دانست و درستى و نادرستى اخلاق را به او نسبت نمى داد. انسان، قبل از باور به خدا، به اصولى اخلاقى باور داشت و براساس آنها مى زيست و پس از مرگ اين باور نيز باز مى تواند اصولى پى افكند و اخلاقى بر آن بنا نهد و به زندگى اش ادامه دهد. «تبارشناسى اخلاق» نه تنها تاريخى بودن اخلاقيات سنتى را نشان مى دهد بلكه آن را شديدا به باد انتقاد مى گيرد و شمايى كلى نيز از اخلاقيات آينده ترسيم مى كند. نگارنده بر آن است كه با ذكر برخى وجوه تشابه ميان فضايى كه بستر اخلاقيات نيچه است و فضاى فرهنگى- اجتماعى جامعه ما تصريحا يا تلويحا شرحى و نقدى از وضعيت كنونى فرهنگ موجود ارائه دهد.
•••
173481.jpg
اولين كارى كه نيچه در كتاب «تبارشناسى اخلاق» انجام مى دهد اين است كه اخلاق و دين را از هم جدا مى كند و مدعى است كه در همان اوان جوانى آموخته كه «پيشداورى يزدان شناسيك را از پيشداورى اخلاقى جدا كنم و در پس پشت جهان از پى خاستگاه شر نگردم.» (تبارشناسى اخلاق، ص۱۶) پس خاستگاه مفاهيمى از قبيل خير، شر... كجاست؟ «سرچشمه حكم» نيك «... نيكان بوده اند؛ يعنى بزرگان و قدرتمندان و بلندجايگاهان و بلندانديشان كه خود و كردارشان را نيك حس كردند و نيك شمردند، يعنى برتر از ديگران دانستند، در برابر هر آنچه پست است و پست انديشانه و همگانى و فرومايه.» (همان، ص۲۸) بدين ترتيب بود كه قدرتمندان و بلندجايگاهان اصول اخلاقى خود را تدوين و در جامعه جارى و سارى كردند. كسانى كه از قدرت جسمى، روحى و فكرى برخوردار بودند خود و سلوك خود را «نيك» و ناتوان و بردگان و همچنين سبك و سياق زندگى آنها را «بد» شمردند. به گمان نيچه، چنين اخلاقياتى در يونان قديم قبل از سقراط رواج داشته است. يعنى در همان ايامى كه ديونوسوس (الهه طرب، نشاط و هنر) را بر آپولون (الهه عقل) ترجيح مى دادند- ايام تسلط انگيزه بر عقل. اما كم كم با سلطه سياسى كاست دينياران، يا اصحاب شريعت، ورق برگشت و اخلاقيات ديگرى كه نيچه آن را «اخلاق بردگان» مى داند بر جامعه چيره شد. معادله هاى ارزشى مهان سالارانه (نيك= والا= توانا= زيبا= شادان= خداپسند) واژگونه شد و نيكان همان نگون بختان، تهى دستان، ناتوانان و فرودستان معرفى شدند و اهل ايمان همانا رنج برندگان، محرومان، بيماران و زشتان دانسته شدند. در حالى كه والاتباران و قدرتمندان همانا شريران و ستمگران و شهوت پرستان و بى خدايان و دوزخيان محسوب شدند. بدين ترتيب نيچه معتقد است در تاريخ بشر نخست اخلاق والاتباران و نژادگان مرسوم بود و ضعيفان و ناتوانان ياراى رقابت با آنان را نداشتند. اين بود كه دست به ترفندى زيركانه زدند. اين ترفند توسط قوم يهود و به دست عيسى ناصرى صورت گرفت و آن اين بود كه درخت دشمنى و نفرت از سروران رومى را بركندند و به جاى آن نهال دوستى و محبت نشاندند، اما محبتى دروغين، استوار بر «سياست انتقامى دورنگر و زيرزمينى و خزنده و پيش انديشيده... آن ناسازه» خدا بر صليب «... يعنى خود را به صليب كشيدن خدا براى رستگارى انسان!» (همان، ص۴۱) بدين ترتيب بود كه ضعف و بدبختى و بيچارگى بردگان تقديس شد چون خدا خود را به خاطر آنان بر صليب كشيده بود. بدين گونه اخلاقيات مبتنى بر معادله «بدبخت= نيك» مرسوم شد. سروران و مدعيان اخلاق پيشين سلحشوران و جنگاوران بودند كه با طرب، جنگ، عيش و عشق مى زيستند و خوشبختى را جز در همين دنيا نمى جستند. اما حافظان و سالكان اخلاق بردگان در اين جهان بر چشم حقارت مى نگريستند و دست رد بر زندگى دنيوى مى زدند و دنيا را مزرعه و پل آخرت مى دانستند كه عيش و شراب و خور و خوشى ابدى در آن است. چه غم از چند روزى با سختى گذرد كه عمر جاودانه در انتظار است و باغ فردوس. و چه غم از كسانى كه قدرت و توان و امكانات دارند و از مواهب اين جهان برخوردار مى شوند چون دوزخ جاودانه و لهيب سوزانش در انتظار آنها است. شگفتا كه مدعيان محبت و عاشقان همسايه با چنين نفرتى از گناهكاران- كه آنها هم بالاخره انسانند- ياد مى كنند. نيچه از توماس اكويينى آموزگار و قديس بزرگ مسيحى، چنين نقل مى كند: «آمرزيدگان پادشاهى آسمان كيفرهاى دوزخيان را به چشم خواهند ديد تا كه شادكامى آمرزيدگى شان افزون تر شود.» (همان، ص۶۰) در اينجا ما با يكى از مفاهيم كليدى نيچه آشنا مى شويم كه مى تواند در درك و تحليل روانشناسى فردى و اجتماعى جامعه ما نيز به كار رود: مفهوم كينه توزى كه نيچه همه جا اصل واژه فرانسه آن، يعنى ressentiment، را به كار مى برد. نيچه خود اين مفهوم را اين گونه تعريف مى كند: «قيام بردگان آن گاه آغاز مى شود كه كينه توزى خود آفريننده مى شود و ارزش زا: كينه توزى وجودهايى كه [امكان] واكنش راستين، واكنش عملى، از ايشان دريغ شده است و تنها از راه يك انتقام خيالى آسيبى را كه خورده اند جبران توانند كرد.» (همان، ص۴۳) كسانى كه نمى توانند در اين جهان انتقامشان را از زيردستان بگيرند، كيفر آنها را به جهانى ديگر محول مى كنند و با اين انتقام خيالى خاطر خود را تسكين مى دهند. بدين ترتيب اين جهان را بى ارزش و گذرا مى دانند و به آن «نه» مى گويند. لذايذ آن را خوار مى شمارند و بهره مندان از آن را تحقير مى كنند. اما نيچه معتقد است اينها همه ظاهرى است، چون واكنشى بى كنشانه است و نه كنشگرانه؛ و در نتيجه روان اين انسان ها را زهرآگين مى سازد و سلامت، نشاط و محبت واقعى را از آنها مى گيرد. بر اين اساس نيچه توصيه مى كند كه هرگاه امكان انتقام واقعى نيست فراموش كردن بهتر از بخشيدن است. بخشش فرودستان از سر ترس و حقارت است، در حالى كه فراموشى زبردستان اشارتى به زندگى شادكامانه دارد. زندگى شادكامانه با عقده حقارت نمى سازد. چرا نفرت را در خود بريزيم و كيفر را به جهانى موهوم و فرضى واگذاريم؟ آيا بهتر آن نيست كه خود در همين جهان و از راه درست كيفر دهيم- اگر بتوانيم- و در غير اين صورت فراموشى پيشه كنيم تا چركابه اين زخم درونمان را چركين نسازد و روانمان را تباه نكند؟ «مى خواهند به من حالى كنند كه نه تنها از قدرتمندان، از خداوندان زمين، بهترند؛ از همانانى كه ناچار تف شان را بايد بليسند (البته نه از سر ترس، هرگز نه از سر ترس! بلكه از آن رو كه خدا فرموده است كه بايد از اولياى  امور اطاعت كنند!) _ كه نه تنها خودشان از ايشان بهترند كه وضع شان هم از ايشان بهتر است. البته اگر وضع شان امروز هم بهتر نباشد، روزى وضع بهترى خواهند داشت. اما بس است، بس! ديگر تاب اش را ندارم. چه هواى گندى! چه هواى گندى! اين كارگاه، اين كارگاه آرمان سازى را به گمانم بوى گند دروغ برداشته است.» (همان، ص ۵۸)
حال اجازه دهيد اندكى درنگ كنيم و نگاهى به درون و پيرامون خود بيفكنيم و سيرى در تاريخ دست كم هزارساله مان كنيم و ببينيم آنچه نيچه درباره اروپا گفته چه شباهت هايى با وضعيت ما دارد.به گمان نگارنده اخلاق سروران نيچه شباهتى به كردار و سلوك پهلوانان شاهنامه فردوسى دارد. رستم، پهلوان بزرگ و تجسم وجدان ايرانى، هيچ فرصتى را براى شكار و عيش و نوش از دست نمى دهد. در آغاز و پايان هر جنگى سراپرده اى برپا مى شود و رامشگران و خنياگران و زيبارويان و خوش الحانان پهلوان خسته را نشاط مى   بخشند. حتى گاهى چنان در كار طرب افراط مى شود كه خشم شاهان نيز برانگيخته مى گردد. داستان رزم رستم و سهراب نمونه اى برجسته از اين وضع را نشان مى دهد. زمانى كه گيو پيام كيكاووس را به رستم مى رساند با اين سفارش كه:
173505.jpg
اگر شب رسى روز را باز گرد
بگويش كه تنگ اندر آمد نبرد
رستم چنين پاسخى مى دهد:
بباشيم يك روز و دم بر زنيم
يكى بر لب خشك نم بر زنيم
به مى  دست بردند و مستان شدند
ز ياد سپهبد به دستان شدند
و يك روز سه روز مى شود
به روز چهارم برآراست گيو
چنين گفت با گرد سالار نيو
كه كاووس تند است و هشيار نيست
هم اين داستان بر دلش خوار نيست
بدو گفت رستم كه منديش از اين
كه با ما نشورد كس اندر زمين
و چون ورودشان به دربار شاه دير مى شود و كاووس بر پهلوان بزرگ خشم مى گيرد رستم اين خشم را در خود نمى ريزد تا چركابه شود و بر شاه ايران مى شورد. نخست از نيچه بشنويد و سپس از فردوسى. «كينه توزى انسان والاتبار، آنگاه كه در او پديدار شود، خود را در يك واكنش آنى به اوج مى رساند و خالى مى كند، از اين رو [روان را] زهرآگين نمى كند: و هرگز، چنان كه ناگزير نزد تمامى بيچارگان و ناتوانان ديده مى شود، بى شمار بار از نو پديدار نمى شود.» (همان، ص ۴۷)
«تهمتن برآشفت با شهريار
كه چندين مدار آتش اندر كنار
همه كارت از يكدگر بدتر است
تو را شهريارى نه اندر خور است
به درشد به خشم اندر آمد به رخش
منم- گفت- شيراوژن تاج بخش
چه خشم آورد شاه كاووس كيست؟
چرا دست يازد به من طوس كيست؟
زمين بنده و رخش گاه من است
نگين گرز و مغفر كلاه من است
سر نيزه و تيغ يار منند
دو بازو و دل شهريار منند»
بنابراين پهلوان ايرانى با وجدان ايرانى، به خود متكى است و به بازو و دل خود مى نازد. زندگى خواه و شادى طلب است و اگر هم تن به رنج و غم و مرگ دهد به خاطر زندگى است. اين اخلاق ايرانى، فرهنگ ايرانى، علو طبع ايرانى و «جان آزاد» ايرانى در عصر پهلوانى است كه نشانه هايى از آن هنوز در زمان فردوسى نيز ديده مى شد. اما سركوب اين «جان آزاده» با آرمان زهد تصوف خرقه پوشان و تيغ بركشيده تركان منجر به چيرگى اخلاق بردگان شد كه ناچار به تحقير زندگى و شادمانى و سلطنت رنج و صوف و جنگ گرديد. پهلوانان مغرور تيغ بر كف پرافتخار زندگى خواه جاى خود را به خرقه پوشان مطيع مرگ طلب دادند و در نتيجه اخلاقيات آنان نيز به اخلاقيات اينان بدل شد. «جان آزاده» تبديل به «جان پريشان» گرديد. به قول حافظ روايتگر اين دوران:
بر اين جان پريشان رحمت آريد
كه روزى كاردان قابلى بود
زندگى سرد و كين توزى بى كنشانه جاى خروش و حركت گستاخانه و غرور و بازوى مردانه و رقص و نشاط مستانه را گرفت و در اين فضا بود كه اخلاق بردگان بر ما و فرهنگ ما مستولى شد.اما «جان آزاده» ى ايرانى يك زيراخلاق يا زيرفرهنگى ابداع كرد تا چون جزيره اى امن در اين درياى توفانى و مرگ زا مامن او گردد. اين جزيره همان «مكتب رندى» حافظ بود. نيچه از پنهانكارى جان فلسفى سخن مى گويد: «جان فلسفى همواره مى بايست نخست خود را در نقاب و پيله نوع از پيش جا افتاده اهل انديشه _ كاهنى، جادوگر، پيشگو و به هر حال مرد دين- بپوشاند تا به صورتى زندگانى تواند كرد... فلسفه تا همين روزگاران نو جز با درآمدن به جامه كشيش زاهد به صورت آن كرم چندش آور دل آشوب، امكان زيستن و پلكيدن نداشت.» (همان ص ۱۵۰) و حافظ نيز از پنهانكارى در همان فضاى زهد سخن مى گويد:
دانى كه چنگ و عود چه تقرير مى كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير مى كنند
و اعتراف مى كند:
ما باده زير خرقه نه امروز مى كشيم
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
اين بود اجمالى از شباهت وضع اخلاق در سنت غرب و در سنت ما. اما نيچه معتقد است كه اين وضعيت به هيچ انگارى، يا همان نهيليسم خواهد انجاميد، مگر آنكه ابرانسانى پا بر صحنه گيتى گذارد و جان هاى آزاده را با خود همراه كند و راه طى شده را در جهت عكس بپيمايد و ارزش هاى مستقر را از نو ارزش يابى كند و واقعيت را از نفرينى كه «آرمان فرمانرواى تاكنونى بر آن نهاده» نجات دهد. (همان، ص۱۲۳) به قول حافظ
روان ها تيره شد باشد كه از غيب
چراغى بر كند خلوت نشينى
و اين خود داستان ديگرى است.
بر گرفته از روزنامه شرق