يادداشتى بر سالى
چه حاجت به تماشا
 
184353.jpg
همه به هول و ولا افتاده اند انگار كك بر تن همه انداخته باشند، مدام ناله مى كنند و بى هيچ مستندى درباره آينده هنر خيالات هراسناك مى بافند؛ از همه آنها كه دلهره دارند و مشوشند مى پرسم چرا مى ترسند؟ و اصلاً براى چه مى ترسند؟ هنر اصيل در كنج دو متر در دو متر هم آفريده مى شود، نيازى به تائيد شدن و خريده شدن هم ندارد، مگر امپرسيونيست ها بابت يك عمر عرق ريختن چيزى عايدشان شد؟!
آيا اوضاع اقتصادى هنرمند امروز از روزگار مديليانى يا اگون شيله خراب تر است؟ پس ترسيدن دليلى ندارد؟ مشكل هنر ما اين است كه اكثراً آدم هاى فرهنگى ما «هنرورزند» يعنى به طرفه العينى تغيير سليقه و آداب مى دهند، يعنى هنر برايشان آرمان و عقيده نيست شغل است، مانند خياطى يا آهنگرى، بنابراين تغيير سياست ها برايشان يعنى تغيير بازار خريد و فروش و بعد معلوم است كه عده اى در چنين اوضاعى از مصلحت به خطر افتاده مى نالند! اما هنرمند به آينده تاريخى مى انديشد. به اذهان عمومى و تغيير آن فكر مى كند و به تعالى بشر. برايش فرقى نمى كند كه هنرش را بخواهند يا نه، او تنها مسير پر فراز و نشيب خودش را طى مى كند و باور دارد به الخير فى ماوقع. نه فكر كردن به سختى هاى هنر و فرداهاى آن وظيفه هنرمند است و نه اينكه اصلاً اين فكر كردن ها سرانجامى خواهد داشت، تنها به تجربه مى دانيم اين سختى ها محسنات خودش را هم دارد اول اينكه به سبب كم بودن درآمد و تنگدستى هنرمند و نرسيدن دخل به خرج، آنهايى كه فرهنگ را تفرج مى پنداشتند (و البته در كنارش دكان دونبشى هم زده بودند) مجبور به ترك ديار
شبه هنرمندانه شان مى شوند.
دو سال قبل از اينكه در اين مملكت واقع نمايى و رئاليسم بازى مد شود از خطر هنر بروشور زده و اينترنت محور حرف زدم و هشدار دادم كه هنرمندان ما به سبب مد شدن هنر واقع گرايانه يك شبه انتزاع را ول خواهند كرد و به كپى كردن از عكس روى مى آورند و امروز آن پيش بينى به واقعيت پيوسته است. كافى است به برنامه نمايشگاه ها و بروشورهاى سال آينده نگاهى كنيد تا ببينيد كه گالرى ها پر شده اند از نقاشى هايى كه مسابقه واقع نمايى مى دهند و اگر از نقاش اش بپرسى چرا سال پيش اين قدر انتزاعى! و امسال اين گونه! تنها نيشخند عاقل اندر سفيه تحويلت مى دهد و اصحابشان پشت سرت لاطائلات مى گويند. كپى هاى نعل به نعل اين عده از رفقا نه تنها بداعتى در خود مستتر ندارد كه اتفاقاً هيچ فاصله كوتاهى ميان آنها و نقاش به اصطلاح «خيابان منوچهرى» نيست. تنها با اين تفاوت كه در تلقى روشنفكرى نقاشى خيابان منوچهرى تو سرى خور و املى است ولى اين نقاشى ها معلوم نيست به چه دليل آوانگارد و پيشرو هستند!!
اولاً نقاشى رئاليستى، اكسپررئاليستى، نورئاليستى، فتورئاليستى و يا هر اسم و صفتى كه مى خواهيد روى آن بگذاريد يك اجبار تكنيكى نيست، اين شيوه ابزارى بيانى است براى آگرانديسمان كردن موضوعات و سوژه هايى به شدت معناگرا؛ بنابراين وقتى هنرمند غربى در دهه هشتاد يا نود ميلادى به سراغ آن مى رود به سرعت به دنبال القاى معانى روايى در نقاشى است، در حالى كه در ايران اين جور نقاشان ناتوراليسم را با رئاليسم اشتباه مى گيرند و نمى توانند ميان تفاسير دراماتيك در رئاليسم و فرم گرايى ناتوراليسم تفاوت قائل شوند و بالطبع در اين عرصه شكست خورده پيش از آغاز هستند. دوم اينكه آن عده از دوستانى كه رئاليسم طرف توجه آنها است، بايد به يك مشكل بزرگ تاريخى نائل شوند، شيوه مورد نظر آنها (رئاليسم) در مدت كوتاهى به بن بست هاى نقاشى سوسياليستى مى رسد. البته مى دانيم كه هر موضوعى غير از بيان پلاستيك خيلى زود به سرانجام منتهى مى شود و نمى تواند خود را از چنگال دراماتيسم وسوسه گر سوسياليستى نجات بدهد و متاسفانه اين راه كوتاه تمام آرمان نقاشانه آنها را بر باد خواهد داد، همچنان كه مى دانيم اين آسيب حتى در دوران آلمان هيتلرى و آرمان رئاليسم نازيسم هنر آلمان را به بن بست كشيد. همه مى دانند وظيفه نقاش توصيف عاطفى خودش است، حتى اگر مد روز ما را به سمت هنر عين به عين ببرد! به باور من حتى اگر اين دوستان برانگيختگى هاى خودشان را توصيف كنند هنوز هم جاى اميدوارى به اين ژانر از هنر هست! مى دانيم نقاشان جوانى مثل مرشدلو، فرشيد شيوا و غفارى و... پيش از اين مد زدگى ها هم سليقه شان همين بود و حتى اگر فردا هنرشان از مد بيفتد باز هم همين كار را بلدند و ادامه مى دهند. همچنان كه واحد خاكدان در تمام عمر نقاشانه اش كار خودش را كرد و هيچ وقت فكر نكرده است كه باب ميل جماعت منور الفكر هست يا نه! اين را فراموش نكنيم مد هاى هنر يك دهه بيشتر دوام نمى آورند، آنچه مهم به نظر مى رسد اين است كه هنرمند در لحظه آفرينش به صلاحديد و ميل باطنى اش پاسخ دهد چه فرقى مى كند با يك تاش قلم و رنگ مالى چه با پرداز يك چهره. اگر كار آدميزاد همانند روتكو، گوركى و ماتيو دلى و از جوشش درونى باشد هيچ وقت از مد نمى افتد و اگر مانند پولاك و سولاژ نتيجه فرمايش فلان سازمان و اين خريدار و آن خريدار، آن وقت (بعد از دو دهه) آدم ها حوصله ديدن آدم را از دست نمى دهند و حتى فيلم هاى هاليوودى هم نقاشى را زنده نمى كنند! شايد بهتر بود در دانشكده ها به جاى آموزش نام ها و عنوان ها و ترويج اعتبار و جوايز و مسابقه ها سرنوشت هنرمندان را آموزش مى دادند، آن وقت هنرجو ها مى فهميدند كه هنرمند دلشوره نام دارى و نام آورى ندارد. از شما مى پرسم پس چه فرقى ميان هنرپيشه سينما و نقاش هست؟ آيا ميان اعتبار يك شاعر و شهرت يك فوتباليست تفاوتى نيست؟
متاسفانه تاريخ بيست سال اخير فرهنگ نمى تواند تفاوت ميان اعتبار يك نقاش معاصر آلمان با شهرت مهاجم بايرن مونيخ را توضيح بدهد آن وقت انحطاط هنر را به گردن اين و آن و اين مكتب و آن نگاه مى اندازند، مثلاً با يك نگاه از خوددرآوردى پايان مدرنيسم را اعلام مى كنند و دنبال چراهاى آن مى گردند؛ نمى دانم كجاى مدرنيسم بن بست است؟ مگر مدرنيسم يك مكتب است كه به بن بست برسد، چگونه مى شود گفت كه يك سليقه پايان مى يابد! آن چيزى كه مخالفان نادان مدرنيسم نام بورژوازى مآبى به آن داده اند در واقع تشخصى است كه هنرمند مدرن با چنگ و دندان از جامعه دموكراتيك اخاذى كرده است. جامعه اى كه به سوى مدرنيست پيش مى رود مجبور به پذيرش مدرنيسم است و در قبال آن بايد تاوان سنت هاى فرهنگى مدرنيسم را نيز بپردازد،  به همين دليل مدرنيسم يعنى پيوند ناگسستنى با توسعه و رشد و شكوفايى، در اين انديشه فرقى نمى كند ناتوراليست باشى يا مينى ماليست تنها انگيزه نوجو و نوبودگى (modernity) ملاك وحدت است و همين علت آن را از تمام سلايق پيش از خودش جدا مى كند،  به همين سبب مدرنيسم يك مكتب هنرى نيست! در كالبدش آنارشيست ها، روسوى ناايوو، پيكاسوى بورژوا و تا بالتوس رئاليست پيدا مى شود و جملگى نوجويى را پيگيرى مى كنند. مثل اينكه خيلى از موضوع اصلى اين نوشته (سال گذشته) دور شدم،  حرف، حرف مى آورد و آدم را به كجا كه نمى برد!
سالى كه گذشت سال مهمى براى فرهنگ ايرانى و به طور اخص هنرهاى تجسمى بود. تغيير مديريت فرهنگى كشور و بالطبع تغيير متوليان تجسمى نتايج سريع الوقوعى را موجب شد كه در همين چند ماه كوتاه امواج آن به تنه تجسمى خورده است و بالاجبار حساب كار دست خيلى ها آمده، سميع آذر به عنوان يك مدير فرهنگى توانسته بود جريانات متفاوت و گاه متناقضى را گردهم جمع كند و در كسوت يك مدير سياسى فرصت هرگونه اپوزيسيون شدن را از جماعت هنر مى گرفت، در سال هاى مديريت او كثيرى از خوان نعمت و توشه سفر و مواجب و نمايشگاه و داورى و جايزه اش بهره اى بردند و لام تا كام زبان به شكايت و نقد و مشاورت بازنكردند.
184350.jpg
اما ميل آقاى دكتر به هنرهاى جديده و شوهاى موزه اى باعث شده بود تا (در دوران مديريت او) هنرهاى استتيك دوبعدى و حتى مجسمه شأن و منزلتى كمتر نسبت به هنرهاى جديده پيدا كنند و شامورتى هاى ويدئويى و درخت آويزانى، نئون بازى و حوض حلبى سازى و عكس رنگ كردن هنر باب روز بود و مد؛ مابقى كه نمى خواستند با كاروان سميع آذر راهى شوند امل و متحجر و واپسگرا به حساب مى آمدند و ناقلان اقاويل مذموم تعبير مى شدند.
اما امروز سميع آذر نيست، همچنان كه فردا هم ديگرى مى رود و بعدى هم خواهد رفت! تنها هنرمند و هنر است كه مى ماند و ديديم كه چگونه آن همه عشوه گرى هاى ويدئويى و چيدمان هاى كپى و فمينيست بازى هاى چندرسانه اى با رفتن يك مدير از شهر ما هجرت كرد، بنابراين مديرها مى آيند و مى روند آنچه خواهد ماند هنرهاى واقعى است، اما حميدى و سپهرى و سعيدى يكتايى ماندند! حرف من اين نيست يا نبود كه هنرهاى جديده بى معنا و از درون تهى اند، حرف اين بود كه نمى شود هر سوغات از راه رسيده اى را خودى كرد.  مگر مدرنيسم با همه گله گشادى اش خودى شد؟ و آنچه امروز فرهنگ ماست چقدر خودى شده ماست،  آنچه داريم هم نمونه اش را در چند كتاب و بروشور مى بينيد و از جعل بودنش دلگير نمى شوى؟ و با اين حال همين ملغمه خودى شده چقدر ما را پيش مى برد؟
سرتان را درد نياورم حالا ديگر هنرمند مانده است و هنر، بايد از اين سال هاى پرالتهاب بگذرد، بايد بتواند به سئوالات بنيادى ترى پاسخ دهد، سعى نكند تا صورت مسئله را با مثنوى بازى و رجوع به كتب قديمه پاك كند! هنر ايرانى مثل زبان ايرانى يك دكلماسيون مستقل مى خواهد، اين استقلال هم بازى بازى هاى سقاخانه اى نيست، به اين معنا كه فرم گرايى و تركيب بندى نمى تواند پاسخ آدميزاد ايرانى باشد، بايد بشود با نقاشى ايرانى ارتباط برقرار كرد، كارى كه مدرنيسم نيم بند هفتاد ساله ما نكرده است! مردم هم همين جماعت گالرى روهاى انتلكتوئل و چهار تا كلكسيونر و بيست تا پولدار شهر نيستند، با اين جمله كه هنر هيچگاه همراه عوام الناس نبوده سعى نكنيم نواقص زبان هنرى مان را لاپوشانى كنيم.
هنرهاى تجسمى معاصر مثل سينماى ما مثل ادبيات معاصرمان بيشتر از كار كردن، گپ زده، مصاحبه كرده و قربان صدقه خودش رفته است، چاره اى نداريم بايد هزاران هزار كار آفريد، بايد بوم ها و سنگ ها و فلزات رنگ هاى فراوانى را خراب كرد، بايد عرق ريخت، آنقدر كار كرد كه زمانه خودش سر تعظيم فرود آورد. بايد به تاريخ هنر فكر نكرد، باور كنيم اين تاريخ هنر غرب است و به همين دليل آن را استعمارى تلقى كنيم؛ از شما سئوال مى كنم چرا يك جهان سومى درون تاريخ هنر آنها نيست؟ اگر هم هست دارد در قلب جهان اول كار مى كند و اين يعنى اينكه خصلت هاى يك وابسته و يك جهان سومى استحاله شده را دارد!
بنابراين جاى يك بيگانه درون تاريخ هنر غربى ها نيست و ما بيگانه ايم. پس منتظر تائيد و تكريم آنها نباشيم و چشممان به حراج ساتبى و كريستى نباشد آنجا بازار مكاره است، از آنجا نمى شود به تاريخ هنر غرب صعود كرد، اما سال گذشته با تمام فرودهايش سالى واقعى بود، اين را همه مى دانند ديگر نمى شود نمايشگاه غيرحرفه اى و به غلط مصطلح «دلى» برگزار كرد، آثار ما مجبورند براى ادامه حيات دل و دين بيننده هاشان را ببرند.
اما بايد مواظب بود تا در چاه تزئين نيفتيم، دل و دين بردن معنى وسمه كردن نقاشى يا مجسمه نيست، در جوهره هنر چيزى هست از جنس ميل و اشتياق، بايد اين حواس را در هنر زنده كرد و اين كارى است شدنى.
همين شورانگيزى مستند در هنر است كه موجب مى شود از دانشكده ها هنرمند بيرون نيايد، نمى شود با آكادمى شورمندى آفريد! اين خنسى در آموزش هنر نيست بلكه مسئله چيز ديگرى است و به غلط خيلى ها را به فكر وامى دارد كه نكند تقصير از سيستم آموزشى است و اگر تغييرش دهيم اوضاع بر وفق مراد مى شود؟ در حاليكه اگر واقع بينانه بنگريم خواهيم ديد كه هيچ هنرمندى در تاريخ به واسطه هيچ مدرسه اى هنرمند نشده، بنابراين حواسمان را جمع كنيم تا به سئوالات غلط پاسخ هايى غلط ترى ندهيم. سيستم آموزشى علت فقدان هنرمند در جامعه نيست، فقدان اخلاق هنرمندانه و منش انسانى خيلى بيشتر از نبود كلاس و درس و معلم هنر به فرهنگ ما آسيب مى رساند، معلم هنر واسطه اخلاق هنرمندانه و خلاقانه است، اما خلاقيت جوششى است كه به ممارست ربطى ندارد به دانشكده مربوط نمى شود، در برهه اى از تاريخ به سبب مساعدت زمان و مكان مى جوشد و جامعه اش را سيراب مى كند، قنات هنر ما لايروبى مى خواهد تا از يك جايى در دوردست آب بيرون بزند، اين هرزآبى كه از سر جوى جارى است را چشمه زمزم ندانيم، قنات فرهنگى ما دارد خشك مى شود.
به جاى نزاع و متهم كردن نقد به پرخاشگرى و خودخواهى و جاه طلبى يك بار قامت هنرى مان را واقعى بنگريد، اين تن بى جان را رستم دستان نشان دادن گناه كبيره است. انتظار گناه كبيره از منتقد جنايت كبيره است.
سالى كه گذشت را با تمام واقعيت هاى موجودش و با تمام آثار خوب و بدش بخش كوچك از يك جريان معاصر بدانيم و نقد را به سبب هتاكى و صراحت حرمت شكنى اش پاس بداريم، نقد كار دشوار و فعل شجاعانه اى است، از نقد نترسيم، از دلگير شدن نهراسيم، آينده خيلى از زبان نقد برنده تر است. خدا كند كه حافظه ام يارى دهد،  اگر درست يادم باشد بابا افضل مرقى فرموده: آن كس كه سرت بريد غمخوار تو اوست/ آن كو كلهت نهاد طرار تو اوست.
هنر
نقاشى به مثابه شناخت

 
به قيافه مان نگاه مى كنيم. هر روز بارها و بارها در مقابل آينه قرار مى گيريم. در مقابل خودمان در حقيقت. در خيابان هم كه هستيم، خارج از خانه، در مقابل ويترين مغازه ها مى ايستيم و به بهانه نگاه كردن به اجناس لوكس و پرزرق و برق باز خودمان را ديد مى زنيم. ورانداز مى كنيم خودمان را. از آراستگى مان خبر مى گيريم احتمالاً دستى هم به موهايمان مى كشيم. حتى وقتى كه حالمان زياد خوب نيست و با خودمان قرار گذاشتيم كه به هيچ كس و هيچ كجا نگاه نكنيم هم طاقت نمى آوريم، با رد شدن از مقابل شيشه هاى دودى بانكى باز نيم نگاهى به خودمان مى اندازيم. در همين نيم نگاه هم هست كه طرز بودن مان را بررسى مى كنيم. ما هيچ وقت نمى توانيم در لحظه و در حين حركت نيم رخ كامل خود را ببينيم. آنچه مستلزم ديده شدن است «رويارو» قرار گرفتن است. ما هنوز به درستى نمى دانيم كه چه تعداد از آثارى كه در تاريخ نقاشى شده مربوط به چهره (پرتره) و چه قدر پيكرنما (فيگوراتيو) است. به نظر مى رسد آنجا كه چيزى مثل رويدادى تاريخى يا مراسمى آيينى در ميان بوده فيگوراتيو است ولى همين كه پاى كسى به ميان آمده _ البته تا قبل از مدرنيسم _ چهره حرف اول را زده است. درباره ما آدم ها بيشتر اين چهره ها هستند كه به ياد آورده مى شوند.
چهره نگارى و بازنمايى تصويرى از رخساره اشخاص احتمالاً به مصر باستان مربوط مى شود اما فرديت اشخاص در تك چهره هاى رومى بارزتر است. در ايران با توجه به سابقه تاريخى سكه ها و سفالينه ها _ اغلب يافته هاى باستان شناسى از مواد فاسد شدنى ساخته شده و در طول زمان طولانى تحت تاثير عوامل فرساينده تغيير شكل يافته و معيوب گشته اند _ شايد بتوان گفت كه اولين تصاوير تك پيكره و تك چهره در تصاوير روى سكه ها و مجسمه هاى سفالى و ظروف دوره هاى مختلف خصوصاً دوره ساسانيان به چشم مى خورد. با گرويدن ايرانيان به اسلام اين تصاوير تا اواخر حكومت تيموريان از هنر ايرانى رخت برمى بندد و از اين به بعد است كه دوباره پيكره و تك چهره نگارى در نقاشى رخ مى نمايد. كم كم با آشنا شدن ايرانيان با جهان بينى غربى و تقليد دربار از سلاطين آنها و همچنين خودنمايى و خودبينى اشراف و شاهزادگان و عدم حمايت از هنرمندان در واقع ناخواسته اين هنر به دامان جامعه و مردمى شدن آن سوق داده مى شود. همچنين سست شدن پيوند نقاشى و ادبيات و خروج از محدوده كتاب نگارى به نقاش اين امكان را مى دهد كه وقايع روزمره و ديدنى هاى پيرامونش را به صورت تك نگاره طراحى و ثبت كند. نقاشى ايرانى از دوره صفويه تا اوايل قاجار در حال گذار از موضوعات ادبى _ با توجه به سستى و رخوت ادبيات در اين دوران _ به سمت اجتماع و سپس مذهب است. در اين ميان آشنايى بيشتر نقاشان ايران با نمونه هاى غربى كه عمدتاً هم چهره نگارى هستند بيشتر بر اثر ارتباط سياسى و نظامى ايران و رفت و آمدهاى مكرر اروپائيان به دربار صفوى ايجاد مى گردد.
تك چهره نگارى در ايران مصادف است با ظهور تفكر فردى در نقاشى. قائل شدن فرديت مستقل براى تك تك افراد درون اثر رفته رفته نقاشى را به شبيه سازى اشخاص مى كشاند؛ شبيه سازى اى كه در نقاشى ايرانى با ورود آثار اروپايى و قصد تقليد از آنان و همچنين رواج عكاسى در اواسط سده نوزدهم شكل مى گيرد، در اين حين نقاشان ايرانى طى پنج نسل از محمد زمان تا مزين الدوله تلاش مى كنند تا بر اصول زيبايى شناسى اروپايى تسلط يابند و اين امر با ظهور آخرين هنرمند رسمى دربار قاجار يعنى محمد غفارى ملقب به كمال الملك به طور كامل ممكن مى شود. (كمال الملك آغازگر خودنگارى (سلف پرتره) در نقاشى معاصر ايران است.) كمال الملك در سال هايى كه در اروپا اقامت داشت و به مطالعه آثار نقاشان مى پرداخت بيش از همه شيفته رامبراند شد و اين شيفتگى را به صورت هايى مختلف در آثار و گفته هايش بروز داد و جالب اينكه بعد از وى نيز شاگردانش عشق به آثار رامبراند را از استاد خويش به ارث بردند. از جمله شاگردان كمال الملك كه در شيوع تك چهره نگارى سهم بسزايى داشتند على اكبر نجم آبادى، على اكبر ياسمى، على محمد حيدريان، يحيى دولتشاهى، محسن سهيلى و... بودند در دوره هاى بعد كه تاثير سبك هاى مدرنى چون امپرسيونيسم، كوبيسم و اكسپرسيونيسم را شاهد هستيم كسانى همچون محمود جوادى پور، حسين كاظمى و مهدى ويشكايى ظهور مى يابند. وقتى كه از چهره نگارى به صورت واقعى _ و نه مثالى _ سخن به ميان مى آيد ناگزير مى شويم به تمدن غربى رجوع كنيم. آنجايى كه خدا نيز در كالبد انسانى مسيح متجسم مى شود و شمايلش زينت بخش خانه ها و كليساها است. (رنسانس آغاز خودنگارى در تاريخ نقاشى است.)
در غرب نيز اگر نه همه نقاشان اما بيشتر آنان در طول حيات هنرى خود چهره هايى كشيده اند، از جمله چهره خودشان را،  داوينچى، رامبراند، ون گوگ و... در اين ميان اما دوره مدرن در نقاشى _ حدوداً قرن بيستم - نقش بسزايى در شكل گيرى قضاوت كنونى ما درباره پرتره دارد، آن هم از آن رو كه هنرمند مدرن توجه ما را از امر پذيرفته شده (مد) به سمت امر غيرقابل توجه (معمولى) و گاه حتى غيرقابل پذيرش (زشت) سوق داده است. نقاش مدرن بيش از آنكه به ما بياموزد آنچه زيبا جلوه مى كند نه محصول غريزه كه دستاورد تلاشى پرهيزكارانه است سعى در القاى اين نكته دارد كه: زيبايى در درجه اول مستلزم «بودن» است.
در جهان مدرن بيگانه با عوالم هنرمند، جهان واقعيت هاى جنجال برانگيز كه با معيارهاى اغواكننده اش قد علم كرده و مى رود براى برقرارى نوع تازه اى از ديدن (يا همان نديدن) مايه تعجب نيست اگر كسانى همچون سزان، پيكاسو و... بيشتر توان هنرى خود را صرف كشيدن چهره ها و اشياى بى جان كرده باشند (چهره به مثابه شىء بى جان). «چيز»هايى كه زيبايى اش در نظر نقاش گاه از يك فرد انسانى هم فراتر مى رود. (اين رويه همچنان ادامه مى يابد، بعد آدمى به پيرامون خويش نگاه كه مى كند درمى يابد كه چيزهايى ديگر نيز براى رقابت بر سر از بيگانگى به درآمدن خودنمايى مى كنند.) با اين همه چهره ها هنوز گواه عظمت و پيچيدگى جهان اند. اگرچه نوع انسان در ظواهر و خلقياتش ديگر به راحتى قابل تفكيك و شناسايى نيست، اما هنوز هر كسى لااقل به قدر منحصر بودن در قيافه اش براى خود فرديتى دارد كه او را در ميان خيل ديگران شاخص مى كند. هنوز هم شناخته مى شويم ما.
منابع:
- روئين پاكباز، دايره المعارف هنر
- روئين پاكباز، نقاشى ايرانى از ديرباز تا امروز
- شيلا، ر، كن باى، دوازده رخ، ترجمه و تدوين دكتر يعقوب آژند
بر گرفته از روزنامه شرق